تبليغاتX
نگارینه

نگارینه

تلخ مثل عروس پشت پرده

 

دلم داره می پوکه , اگه یه لحظه ی دیگه سکوت کنم منفجر خواهم شد

توی این هفته 3 روزش رو افقی بودم و منی که خوب می دونم که تمام مریضی هام ریشه روانی داره نگرانم می کنه

این روزها

روزهای گند و مزخرفی که می گذرونم

از تلخ ترین روز هایی است که تا حالا سپری کردم

روزهای بی امید و خسته

روزهایی که فقط کسالت به همراه دارند و یک انتظار مزخرف

انتظار برای چیزی که همه سبک می شمرندش اما دریغا از اینکه سر برسه , تمام شان من رو زیر ذره بین قرار خواهند داد و مواخذه خواهند کرد

دلم گریه می خواد , آخرین باری که گریه کردم متهم شدم به روانی بودن , اینکه بیمار شدم و من از اون روز مدام بغض دارم و نمی خواهم حتی قطره اشکی بریزم

من

امان از این من مزخرف

از خودم بدم می یاد نمیدونم چرا

اما خودمو دوست ندارم

اون چیزی که می خواستم نشدم , می دونم که دیر نشده اما ...

باز خوب است که انسان فهیمی دارم و استاد فرزانه ای وگرنه از غصه دلم می پوکید و شب ها ی بی خوابی و پر از تنشم بی کورسوی امید آنها چه سوت وکور می شد ودهشتناک

اه اشک های مزخرف سر جاتون بشینید دیگه , می خواهید بیاید بیرون که چی ؟

که دوباره بگند دختره ال است و بل

دلم یه چهار دیواری می خواد که دورش تا چشم کار می کنه هیچ آدمی نپلکه

من باشم و کوه های پشت سرمو و دریای جلوی روم

که صبح به صبح برم آبتنی و بعد که خسته شدم دم ظهری از آب بزنم بیرون

و پیتزای بزرگ مخلوطم را بخورم و بعد روی شن ها دراز بکشم و دوباره عصری برم سوارکاری با اسب سفیدی با یال های نقره ای و ترجیحا شاخ دار تا غروب و شب وقتی دارم لیوان آب پرتقالم رو سر می کشم خوابم ببره وسط یک رختخواب گرم و نرم و راحت

حتی فکرش هم خوشحالم می کنم

کاش می شد !!!

کاش می شد جایی بود که هیچ آقا بالا سری پیدا نمی شد هیچ باید و نبایدی نبود

من بودم و چند ورق کاغذ و ترجیحا مدادی لب یک ساحل خلوتی که شن هایش سفید و است گرم نرم تمیز تا برای انسان فهیمم شعر بنویسم و شاملو بخوانم و فقط  همین

جایی که انتظار تلخ نباشد و انسان دغلکار حریص و طماع هم همچنین

جایی که خواست هایم بی پایه و اساس خوانده نشود

جایی که فقط من باشم و من ومن ومن تا این من مزخرف را تربیت کنم بلکه کمی آرام گرفت

و جایی که این قلب مزخرف این همه تیر نکشه و پره های دماغم این قدر زود به هم نخورند

دلم گریه ی بی آبروریزی می خواد

دلم انسان فهیم رو می خواد

آغوش هیچ وقت حس نکرده اش ...

دلم خیلی چیز ها می خواد اما دریغا ... آه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 21:28  توسط نگار  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

امروز شروع کردم

بار اول نیست اما قسم می خورم که بار آخر است . نه من این بار دیگر شکست نخواهم خورد .

 

پ ن : برایم دعا کنید .

قدم در راه تحقق آرزوی سیزده ساله ام گذارده ام  برایم دعا کنید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 15:3  توسط نگار  | 

بدمستی به شیوه ی نگار

 

دیشب بعد از مدت ها خانه را تنها گیر آوردی و خانه ی تنها و نگار داغان برابر است با بدمستی به شیوه ای نو

همانی که چند سالی است یاد گرفتی

اسمش را هم گذاشته ای بدمستی به شیوه ی نگار

حداقل اش این است که وقتی به قول دوستان اهل عمل پاتیل شدی از غم دنیای پوچ ات تهی می شوی

و همیشه ی خدا توی اون لحظه های ناب یک چیزی به یاد می آوری

یکی از آن خواب های نه سالگی ات را

که تو در گوشه ی اتاقتان خوابیدی و انگار تابستان است و تو تب آلود گوشه ی اتاق وسط رخت خواب ات داری عرق می ریزی

که او می آید

همان طور رشید و خندان

بالای سرت که می رسد سایه اش نمی گذارد که ببینیش

دست دراز می کنی و انگشتانش را در دست های کوچکت می گیری

و او را می کشانی کنارت

و او چهار زانو کنارت می نشیند

دستش را روی پیشانی ات می گذارد

دستی استخوانی و بزرگ که به راحتی می تواند تمام صورتت را بپوشاند

صورت نگار نه ساله را

و آرام آرام موهایت را نوازش می کند و در حالی که به چشمانت زل زده است

و اینکه می خواستی حرف بزنی و برایش بگویی که چقدر به دنبالش گشته ای

که شب و روزت یکی شده است که چقدر دوستش داری اینکه در دفترت برایش نامه می نویسی و از اول تا آخر نامه هایت قربان صدقه اش می روی

اینکه اتاقت اندود از عکس هایش است و هیچ وقت دست از انتظار برای وصالش نمی کشی و ...

اما تو هیچ نمی گویی

و او هنوز دارد موهایت را نوازش می دهد که به یک باره خاله ات پا بدرون اتاق می گذارد و او را می بیند و عصبانی به سمتش می رود

می خواهد بیرونش کند

تو از جایت بر می خیزی و می خواهی به آغوش او بخزی که در میانه راه خاله ات به چنگ می گیردت و او را به سمت بیرون هل می دهد

تو گریه می کنی با مشت و لگد به جان خاله ات می افتی

فریاد می زنی احمد رضا نه بی من نرو

و به یک باره از خواب می پری

 و بعد از آن جریان و خواب ماندگارش چند روزی در بستر می مانی و تب می کنی و از قضا همان خاله ات پرستاری ات را می کند

و تو هی از خاله ات رو بر می گردانی

بیچاره خاله ام !

دیشب دوباره بعد از نوشخوار این خواب شاید برای بیش از چند صدمین بار باز به گریه می افتی و بعد با حال خرابت تا صبح در گوشه ی اتاقت در حالی که معده ات از درد تیر می کشد و تو را مدام در خود جمع می کند به یاد برق چشم های سیاهش می افتی و لبخندی که هیچ وقت از لبانش دور نمی شد .

پ ن : از همه سخت تر نابود کردن وسایل بدمستی ات است و این که سعی کنی عادی به نظر برسی !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 18:46  توسط نگار  | 

اندر طلب منافع هرچند به ناحق...

 

هیچ وقت یاد نمی رود لحظه ای را که بادی در گلو انداخت و با غرور گفت :

- راستی نگار  می دونی من یکی از اعضای ارشد بسیج هستم ؟

من را می گویی با چشمانی گرد فقط زل زده بودم به لب هایش که دوباره باز شوند و بگوید شوخی کردم و اما چه آرزوی محالی بود !

و همان شب بود که به چشمانش زل زدم و گفتم ازت متنفرم .

از تو و از همه ی همسنگرانت متنفرم . چون هنوز ترس و اضطراب نوشین از قضیه ی ۱۸ تیر و کوی دانشگاه را فراموش نکرده بود که چطور به فجیع ترین حالت هم سنگرانش به خوابگاهشان ریخته بودند و اینکه نوشین و دوستانش با چه وضعیتی با لباس خواب در خیابان های تهران ساعت ها دویده بودند تا  به خانه ی یکی از اقواممان پناه ببرند .

نه من فراموش نکرده بودم .

و امروز به این می اندیشم که تو نیز مانند هم جنسان عاری از انسانیتت کجای این سرزمین آریایی تفنگت را به سوی شاید مثل ندایی نشانه رفته ای؟

تویی که در دفاع از عقیده ات گفتی بسیجی شدم تا از خاک و ناموسم دفاع کنم و چه خوب شد که دورت کردم زیرا اکنون می فهمم که مغز تو و امثال تو را با مشتی کلمات مسموم انباشته اند که در این بین ناموس و خاکتان منافعتان معنی می شود و لا غیر . 

 پ ن : راهی دیگر باید باشد من ايمان دارم ! و اين كه فكر مي كنم نفرت از تو ديگر در من نيست آن را از قلبم زدوده ام باور كن .و اين كه كاش تويه كرده باشي حالا كه بر همه روشن شده است پي چه هستند . كاش !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 16:16  توسط نگار  | 

مگر من و تو چه می خواستیم ؟

 

با جمعيتي خرد همراه شدي تا برسي به شاهرگ اصلي , همه وجودت پرشده است از خشم و عزادار جوانان به خاك و خون كشيده شده ي ايرانت هستي .

مگر تو و هم سنگران تو چه مي خواستيد ؟

همه درست مثل تو سر تا پا سياه پوشيده اند و صامت اند  .

و بالاخره به جمعيت اصلي مي رسي همچنان ترجيح داده مي شود كه سخني گفته نشود اما بالاخره يكي تاب نمي آورد و در جا فرياد مي زند

برادر شهيدم , رايت را پس  مي گيرم

و اين جمله جرقه مي شود و تو سر تا پا آتش می شوی .

بغض است كه شكسته نمي شود اما فرياد را می زاید زيرا تو خود بهتر مي داني كه نبايد دشمن اشكت را ببيند .

و امان از دشمن

خدايا چه شد كه به يك باره هم وطنم شد دشمن من ؟

اما نه خيلي هايشان هم وطنت به نظر نمي آيند با پوست هاي سياه و كلفت شان بيشتر مصداق همان سوسمار خورهاي معروف اند.

به يك باره همين دشمنان هم وطن نما آوار مي شوند بر سرت با باتوم هايشان مدام پشتت را نوازش مي دهند و جمعيت مشوش در فكر راهي است كه كمتر كتك بخورد و تو هم يكي از آناني .

شب شده  است و همه جا يك دست سياه  و هر چند نقطه اي چراغي سوسو مي زند و آتشي زبانه مي كشد ,

و تو تصميم مي گيري با آخرين تواني كه در وجودت نهفته است فرار كني

و از شانس گلت يكي از چماق بدست ها چشمش تو را مي گيرد و حتما همان طور كه با نگاه چندش ناكش در حال بلعيدنت است لذت آزار تو را زير زبانش مزه مزه مي كند و صد البته  اسکناس های تا نخورده را روی پوستش حس می کند و بو می کشد .

نه انگار بايد كوچه اي پس كوچه اي بيابي و الا در اين خيابان لخت و عور كارت به جايي نخواهد رسید

مي پيچي توي كوچه و فارغ از اين كه برج سازان اين منطقه هرگز فكر نمي كردند كه در قرن بيست و يكم هم چنان بايد براي ابراز عقيده چماق خورد كوچه و پي كوچه اي نيانديشيدند و در دام بن بستي اسير مي شوي .

هم چنان كه مي دوي درب هاي خانه ها را مي زني و صداي الله اكبرت است كه در هوا پيچ و تاب مي خورد و دریغ از گوش های شنوایی که صاحبش وجدان بیدار داشته باشد .

اما نه انگار امروز زمانه بر تو است و نه با تو

 نا اميد مي لولي گوشه ي سه كنجي ديوار و پاها را در شكم جمع مي كني و سرت را به ميان پاهايت مي بري و دست هايت را حفاظي براي سرت قرار مي دهي و زير لب آيت الكرسي مي خواني

الله لا اله الا هو الحي القيوم

كه سايه سنگین سياهي را روي سرت احساس مي كني

شك نداري كه صياد است اما شك داري كه صيدش تو باشي  اصلا تو صيد باشي !!!

صدايت را بالاتر مي بري

لا تاخذه سنه و لا نوم

( بشنو , اي هم وطنم بشنو , من و تو از يك چشمه مي جوشيم از چشمه ي ايران كهن سالمان )

چند لحظه اي مردد مي ماند

اما فقط چند لحظه اين حس ناب مي تواند مانع اثر فکر متحجرش شود و او  انگار كه چرتش پاره شده باشد دست هايش را با تمام قدرت بالا مي برد و ...

جيغ مي كشي اما عجز و لابه نه , نبايد ضعفت را ببيند ,

له ما في سماوات و ما في الارض

صدايت تبديل به فرياد مي شود .

وسط كتك خوردن صداي پا مي شنوي

اشهد ات را مي خواني , حتما نيرو هاي كمكي خصمت هستند اما

مي شنوي الله اكبر

خدايا صدايت را مي شنود

من ذاالذي يشفع عنده الا باذنه

بلي , ياران تو هستند

و به يكباره آوار مي شوند بر خصمي كه مغلوب بود و براي ثانيه اي ناجوانمردانه غالب گشت و دوباره مغلوبش مي كنند .

 

پ . ن : خدا با ماست شک نکیند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 18:41  توسط نگار  | 

مکروا و مکر الله ان الله خیر الماکرین

 

یعنی واقعا چی فکر کرده اند ؟

ما یک مشت چهارپاییم ؟

نه ...

به خدا ساکت نخواهم نشست .

من از حیثیتم که دیروز با مظلومیت تمام بدون هیچ دفاعی در اختیار این چپاول کنان قرار دادم دفاع خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:16  توسط نگار  | 

چیز یعنی ...

 

چیز را هم میشود تفسیر کرد / چهره نامرد را تصویر کرد

چیز را هم میشود جانانه گفت / صحبت از عدل علی بیجا نگفت

چیز یعنی وعده پولهای نفت / سفره هامون بو گرفت از بوی نفت

چیز را هم میشود اینگونه گفت / سفره های خالی از حرفهای مفت

چیز یعنی دیپلماسی ، ارتباط خارجی/ دادن نان شب مردم به چاوز ، آبکی

چیز یعنی چیزهای بیحساب / دادن مدرک به کردان بیحساب

چیز یعنی چیزهای کشککی / گفتن از یک اقتصاد پشمکی

چیز یعنی انگهای بیحساب / ساختن یک خانه بر روی حباب

چیز یعنی گفتن از ناموس مرد / جعل یک نامه برای رهنورد

چیز یعنی آه از اعماق دل / از تمام کارهای یک رئیس جمهور ، خجل

چیز یعنی دیدن هاله در اجلاس سران / فرض یک ملت به یابو و خران

چیز یعنی روبرویت ناکسان / گفتن از انسانیت ، اعماق جان

چیز یعنی روبرویت نیم مرد / دادن آمار های چرت و پرت

چیز یعنی حرفهای بی قافیه / دوره محمود دیگر کافیه

چیز یعنی حرفهای بیحساب / گفتن از عدل علی در خواب ناب

چیز یعنی فقر و فحشا ، دولت مردم فریب / چیز یعنی بی ادب مرد رقیب

چیز یعنی دولت و حرف دروغ / چیز یعنی یعنی لومپنیزم بی فروغ

چیز یعنی مرد را نشناختن / بی دلیل از بی ادب بت ساختن

چیز یعنی پیروان خواب خواب / چیز یعنی خانه ای بر روی آب

چیز یعنی یعنی حرفهای بی دلیل / دوش مردم پلکان این رقیب

چیز یعنی امر معروف عجیب / گشت ارشاد ، راه افکار رقیب

چیز یعنی گشت ارشاد و اوین / چیز یعنی واردات ، تولید چین

چیز یعنی گشنگی ، فقر و فساد / چیز یعنی واردات ناصواب

چیز یعنی واردات یک پکن / از حَسن گفتن ، خطر داره حَسن

چیز یعنی دختر کبریت فروش / چیز یعنی دخترک ، میدان شوش

چیز یعنی ای خیابان خوابها / میرسد ته مانده بشقابها

چیز یعنی مُهرهای داغ و ناز / پینه پیشانی ، زِ بس راز و نیاز

چیز یعنی گم شدن های عجیب / چیز یعنی دولت خیلی نجیب

چیز یعنی طبع گرگان ، روبهان / چیز یعنی چیزِ چیزِ ابلهان

خوب خلاصه چیز را چیزش کنید / دولت محمود تفسیرش کنید

یا اگر هم یک کمی شک داشتید / پس همان محمد تفسیرش کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 19:17  توسط نگار  | 

_

 

فقط یک جمله بهت می گم

دکتر  برو دكتر

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:1  توسط نگار  | 

چقدر دوست دارم كه بيايي

 

اگر كسي از من درباره ي تو بپرسد جز چند جمله ي كوتاه و البته بي پايه و اساس چيزي بيشتر نخواهد شنيد و البته مطمئنم كه خودت هم بداني كه دوست داشتن تو براي من چندان پايه و اساس عقلي ندارد ناراحت شوي اما من به  اين كه انتخابم تو هستي ايمان دارم و اين كه اشتباه نمي كنم نيز يقين دارم.

حتما مي پرسي از كجا اين همه يقين را يدك مي كشي ؟

( نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت ) درست اين مصرع حال مرا توصيف مي كند در باره ي تو

مني كه هيچ را از تو نخوانده ام  , نه من براي شناخت تو هيچ حاجتي به يك مشت پرونده ندارم كه از بين نظريات مشتي آدم كه از کجا معلوم  كه بيشتر از من درك ميكنند و مي فهمند بخواهم تو را تاييد يا رد كنم.

خب كم كم داريم نزديك مي شويم به نقطه ي جالب ماجرا , جملاتي كه هميشه فروخورده مي مانند و ترجيح مي دهم به دنبال آن جملات بي پايه و اساسي كه به خرد ملت مي دهم نياورمشان كه در اين صورت جمع اضداد مي شود و هيهات

(به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد ) من تو را از چشمانت شناختم از پشت عينكي نه چندان ستبر و از لبخندي كه انگار روي لبانت سال هاست كه جا خوش كرده است و شايد ذهنيتي كه از پس آن نگاه مي تراوشد ذهنيتي كه دوست داشتن را نفي نمي كند به دور نمي افكند و به سركوبش نمي پردازد و این را که در میان افعالت و در ميان كلماتت جاري مي شود نه فقط می بینم بلکه با پوست و گوشت و خونم احساس می کنم .

انتخاب من , من ایمان دارم كه از پس دلي چركين نمي توان به سادگي كه تو لبخند مي زني لب از لب گشوده شود و نه ممکن است که از پس فكري مريض چشماني چنان پر فروغ بدرخشد كه نه تنها برقش شيشه  عينكت را درنوردد بل از پشت اين همه فاصله در اين مكان مجازي با چشمان من تلاقي كند.

و این نشانه ها است که به من می گویند که تو بهترینی .

انتخاب من,  من به تو ایمان دارم . کاش که بیایی . 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:22  توسط نگار  | 

ایستاده ام هنوز بر اعتقادم

خسته اي

اما نه از اون خستگي هاي بد , يه خستگي شيرين كه تو كل بدنت وول مي خوره.

اين كه از بس مساله هاي جور واجور را  حل كردي مغزت به روغن سوزي مي افتد و اون قدر كه روي ميز تحريرت قوز كردي وقتي مي خواهي به خودت كش و قوس بدي يهو وسط هوا خشكت مي زنه و مي گي آخ

اما اين آخ يك آخ دردناك نيست , زاييده ي يك احساس خوبه

و يا اينكه از بس قلم بدستت گرفتي بند بند انگشتات زق زق مي كنند اما هنوز ولعت براي نوشتن و تمرين كردي حتي كمي فروكش نكرده

, و حسش فقط يك معني را بدنبال داره و اون هم اينه كه داري به هدفت نزديك مي شي , كه اميدوارم خدا هم اينو بخواهد .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:18  توسط نگار  |